تبلیغات
حیات خلوت

سلام

 

نوشته شده توسط:محمد عباسی

سلام به زودی به ادرس زیر اسباب کشی میکنم
علت کم کاری این ایام هم 
همین اسباب کشی است و البته مشکلات کاری
لطفا از شانزدهم دی ماه به این ادرس سر بزنید
فعلا در حال طراحی است و مشکلات ان زیاد است


ساده می گویم دلم می خواهد آرامم کنی

 

نوشته شده توسط:محمد عباسی

 

كاش میشد لحظه ای بی انتظار و ادعا
خاك بوست باشم و گویم سلامی بی ریا

حلقه برگردن شوم چله نشین خانه ات
خوب می دانی چه می خواهد دل من ازخدا

دل شكسته، بی كس و غربتزده باچشم تر
كودكی تنها نشسته چشم بر دست شما

آمدم دل خون و دنیای دلم گرداب غم
سینه ام مست نگاهی در ورای ناكجا

من نمی گویم چه آمد بر سر دریای دل
حك شده بر لوح هستی درد من از ابتدا

گفته مادر پادشاه ملك، هستی جاودان
هرچه خواهم می دهی اما نمی پرسی چرا

ساده می گویم دلم می خواهد آرامم كنی
هرچه باشد شاه این سامان توی آقا رضا
محمد عباسی


دورت بگردم

 

نوشته شده توسط:محمد عباسی

من آن تنها نشین کوچه گردم

 که سرتاسر غم و اندوه و دردم

 اگر باور نداری چاره ای نیست

 بیا رخصت بده دورت بگردم

پی نوشت: بی سوادی کار دست ادم میده اما شما بذارین به حساب عجله



شب از نیمه گذشت

 

نوشته شده توسط:محمد عباسی

شب از نیمه گذشت و دل پریشون

یه باده دستشه مست و غزل‌خون

به دل گفتم غریبی تا کی و چند

نگام کرد و نشست اون کنج ایون

همه قصه دارن، من غصه دارم

همه از درد نالون من ز درمون

اگرچه توی زندونم ولی باز

خدایا نشکنه اون قفل زندون

شعر شماره 64- یلدای درد- 13/11/85

 



****** خیال وصل (یلدای درد شعر شماره دو)

 

نوشته شده توسط:محمد عباسی

****** خیال وصل  (یلدای درد شعر شماره دو)

ای وای که آمد آن گل ناز
با دل چه کنم چه گویمش باز
خواهم که نسوزد او به جایم
افتاده دلم به دست و پایم
دل خسته شد از سكوت تاریك
وامانده به راه سرد باریك
یك خاطره از هزاره پیش
دل­مرده شد از كنایه و نیش
از شور و وفا نمانده نامی
جز اشك نمانده همكلامی
پر سوز و گداز هر كلامش
هر ابر بهار چون غلامش
از سوز كلام بی‌غرورش
آتش خجل است در حضورش
هرچند طلای ناب و پاك است
امروز اسیر من به خاك است
اما چه كنم كه كیسه خالی است
در خانه فقط از او خیالی است


یکم مردادماه هزار و سیصد و هشتاد و چهار



و .... دیگر هیچ: فقط برای دلم

 

نوشته شده توسط:محمد عباسی

شومی شبهای بی چراغ  در کنار خاطرات تلخ گذشته که قبرستان عمر ماست، عذاب پیوسته ای است که در میان ناله های شب سرد می پیچد

هیچ کس را یارای نشستن کنار نهر خاطرات تلخ ما نیست

این رود بی سامان تنها حنطله به بار می آورد این سراب بی پایان تنها خیال تلخ را به سرمنزل مقصود می رساند

خودمان را می فریبیم به امید آنکه شاید روز از راه برسد غافل از آنکه شب با تمام زشتی اش روز را در قهر تاریکی خود حبس کرده است و هر بار تصویری خودساخته ذهن ما را به ما نشان می دهد

عمری است که دل خوش به امید صبح شب زنده داری می کنیم و چون خیال صبح به چشم ما می رسد از شوق این جهل مرکب جان میدهیم و غم انگیز مرده ای می شویم در سرازیری عدم

کوله بار خود را پر می کنیم از آرزوهایی که می دانیم محقق نخواهد شد و خاطراتی که می دانیم سراسر دروغ است و رفاقتهایی که می دانیم در همان روز نخست به پایان رسیده است

تولدی نبود برای آن

بارها به خود دلداری می دهیم که شاید بیاید شاید بیاید اما

آنچه قرار است بیاید پایان صبر ماست و کشیدن  خط پایان بر اندک جان باقی مانده

و.... دیگر هیچ



بزرگ

 

نوشته شده توسط:محمد عباسی

بزرگ نیستم

فقط

دعای یه بزرگ و نگاه یه بزرگ روی سرمه

 



جبر زندگی

 

نوشته شده توسط:محمد عباسی

وقتی که حیات مرد جبری است

هر روز هوای سینه ابری است

وقتی که حیات مرد جبری است
هر روز هوای سینه ابری است
در شب كه صدای درد پیداست
یعنی كه خدا هنوز تنهاست
در باغ اگر فقط كلاغی است
یعنی كه به قلب خسته  داغی است...

محمد عباسی



دماوند

 

نوشته شده توسط:محمد عباسی

ای سینه ستبر سر بر افلاک
تندیس هزار ساله خاک
...........
...........
آن سینه پر ز خنجر تو
دارد خبر از «عدو»ی سفاک
حلقه زده گرد گردنت ابر
از عشق تو جامه را دهد چاک
بر شانه تو نهد سرش را
با گریه شود ز رنگ غم پاک

...............
...............
داری دل مهربان ولیکن
با کاوه صفت نه قوم ضحاک
از هرچه بگویمت تو بهتر
ای مرکز کهکشان و افلاك
.........
...........

08/10/74

پی نوشت: این شعر در مجموعه شعر یلدای درد با شماره 25 منتشر شده است



بی دلیل

 

نوشته شده توسط:محمد عباسی

اول:
گفتم سلام ولی کو جواب تو
گفتی که  من شده ام چون سراب تو
گفتم بیا که دلم شد بدون نور
گفتی دلی نبود که یابم در آن حضور
 
دوم 
گفته بودم که اگر بشکند این بوم سفید
دیگرش بر لب آن خنده نمی شاید دید


یک وعده جدید

 

نوشته شده توسط:محمد عباسی

پنج شنبه ناشر قول داد که مشکل کتاب مجموعه شعر ««یلدای درد»» تا اخر ماه رفع بشه

یعنی امیدوار باشم که کتاب مشکل مجوزش حل بشه و بعد از حذف چند شعر دیگه امکان توزیع اون فراهم بشه

نمی دونم باید بعد از هفت هشت ماه انتظار و تنش های مختلف باید خوشحال باشم یا ناراحت

به هرحال این خبر رو نوشتم تا کمتر بخوام در جواب ایمیل دوستان عبارت :««شرمنده هنوز مجوز کتاب صادر نشده»» رو براشون ارسال کنم

 

توضیح ضروری:

کارشناس ممیز نشر به بعضی عبارتهای استفاده شده در شعرهای مختلف ایراد گرفت و به طور مشخص خواسته بود که بعضی از عبارت ها عوض شوند و در این میان تنها کاری که به نظرم صحیح بود؛ حذف کامل هر یک از آن شعرهابود بجای انجام اصلاح مورد نظر آنها



سوالی بعد از هفت هشت ماه

 

نوشته شده توسط:محمد عباسی

یه مسلمون پیدا بشه بگه چرا باید مجوز مجموعه شعر هشت ماه طول بکشه تازه بعد از این مدت به این شعر گیر بدهند که به فرموده مصرع اخر حذف بشه نمی دونم چرا :


خداوند شما مردم گدا نیست*
حسابش از خدای من جدا نیست*
چه كس گوید دهد جنت به قیمت*
فروشد هركسی جنت خدا نیست*



به یاد دکتر شفیعی کدکنی

 

نوشته شده توسط:محمد عباسی

دیروز شنیدم که دکتر شفیعی کدکنی به سفر فرانسه رفته است دلم گرفت

امیدوارم این خبر درست نباشد چون دلم می خواست به دیدنش بروم

یاد خاطره ای افتادم

نهم اردیبهشت 88  دوستی از قول دكتر شفیعی كدكنی برای من نوشت:

طفلی به نام شادی دیریست گم شده است

...... هر كس از او نشانی دارد

ما را خبر كند....

 

-----------------

دهم اردیبهشت نوشتم

 

دیدم پیام تو، گم‌گشته‌ای نبود

بهتر نگاه كن هر روز صبح زود

در كوچه­ای كه دل جز غم در آن ندید

ترسیده دخترك، رنگش شده سفید

از ترس جغد شوم كز كرده كنج باغ

ترسیده مرغ عشق از حمله كلاغ

آن دخترك هنوز در دل امیدوار

بر روی چهره­اش دارد گل بهار

اسمش عوض شده دنبال او نگرد

بر خود نهاده او یك نام مثل مرد

از صبح روز قبل شد نام او امید

گر خوب بنگری خواهی دوباره دید 

پی نوشت:

این شعر در مجموعه شعر یلدای درد  چاپ شده است

علاقه مند بودم که شخصا به دکتر تقدیم کنم ولی متاسفانه دکتر در سفر است و امکانش فراهم نشده است



توضیح در خصوص شعر نفرین

 

نوشته شده توسط:محمد عباسی

دوستان زیادی شعر نفرین را خواندند و نظرات مختلفی ارایه شد که بسیاری آن را به عنوان نظر خصوصی برایم فرستاند .

به نظر می رسد توضیح چند نکته ضروری است

الف: شعر نفرین قرار است بیان کننده حس باشد و اساسا از شاعر انتظار قضاوت نیست بخصوص  آنکه عدالت هم دنبال شود

ب: وقتی کار به نفرین می رسید یعنی آنچه برای شاعر دوستی تلقی می شد دیگر چنین اعتباری ندارد یا حداقل اعتبارش به حدی پایین آمده که چنین حسی در وجود شاعر بوجود آورد

ج: هر وقت که این شعر را بازخوانی می کنم حس بسیار بد و تلخی بر وجودم سایه می اندازد

د: مخاطب شعر بسیار بسیار از من دور است اما می دانم وقتی شعر به دستش رسید چه حسی داشت جز تاسف ... کاری از دستم بر نمی آمد جز اینک ارزو کنم این ناراحتی به افزایش دانش و تجربه او البته رفتار بهتر او منجر شود

 

پی نوشت:

به دوستانی که تصور کرده اند این شعر خطاب به یک عشق دوره جوانی است عرض کنم که نه این شعر و مخاطب آن  اساسا ارتباط معنا داری با عشق نداشت و ندارد



یک شعر تلخ: نفرین به عشق فروش

 

نوشته شده توسط:محمد عباسی

نفرین به تو ای سیاه پندار

ای عشق فروش مردم آزار

معنای پلیدی و جنونی

در فکر قساوتی و خونی

ای زشت دل سیاه پیشه

ای بد سخن و خراب ریشه

در چشم جنون نهاده ای درد

بردی تو تمام  حرمت  مرد

ای اهل نفاق اهل کینه

جز غم چه نهاد ه ای به سینه

 

از خون غمی که بر دل افتاد

ای بد سخن سیاه بنیاد

 

نابود به چشم تو جهانی

جز نورکشی هنر چه دانی

ای زشت دل پلید شیاد

نفرین خدا به چهره ات باد

 

 

با چهره خوب و مهربانت

صد گونه گناه بر زبانت

 

تو بنده کفر و دل اسیری

ای کاش سحرگهی بمیری

 

با این همه ای پلید بد ذات

در شهر شلوغ بی مکافات

 

 از من تو مخواه بخششت را

ای معنی غصه و غم ما

 

دیگر تو نگو خدایت اینجاست

بخشنده و مهربان و آقاست

 

دانم  که خدا خجل شد اینک

از خلقت تو پلشت تلخک

 

پی نوشت:

این شعر خطاب به فردی است که چندسال قبل مدعی دوستی بود ولی با حماقتهایش معنای دوستی را به سخره گرفت...

 

پس از تحریر:

دوستان عزیز پیام گذاشتند در خصوص حرمت دوستی و ... متاسفانه ادبیات آنها به گونه ای بود که امکان انتشار آنها نبود اما به طور کلی در این خصوص باید گفت:

                                                     شعر با قضاوت متفاوت است                                 



  • تعداد کل صفحات:11 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...